![]() |
![]() |
|
|
من روم رو به طرف دوست صمیمیم کردم و گفتم چی شده؟؟؟؟؟؟؟؟ ترسوندیم!؟؟؟؟؟؟؟؟ چرا جیغ میکشی؟؟؟؟ دیدم داره با حالته گریه و خنده به اون طرف اشاره میکنه! منم تا نگاه کردم به اون طرف.....نزدیک بود منم جیغ بزنم...... دستام داشتن می لرزیدن....اول که خداروشکر ندیدنمون و رفتن اب خریدن ولی همینطور که داشتن دنبالمون میگشتن... یکهو چشمشون به دوست صمیمیم خورد و اومدن به طرف سرویس!
پـــــــــــــــــــــــــــــــایـــــــــــــــــــــــــــــــــــــان تا داستان بعد فعلا. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه نهم آبان 1386ساعت 15:26 توسط من خودمم |
|
|
تا ساعت شد ۲:۴۵ تا کم کم گفتن کلاس ها تمام شد وسایلتون را جمع کنید که سوار مینی بوس شیم بریم ترمینال باشگاه که از اونجا هم سوار سرویساتون شید برید خانه!
ادامه در دفعات بعد |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هشتم آبان 1386ساعت 13:35 توسط من خودمم |
|
|
بعد ۱ ساعت و خورده ایی که نشسته بودن رو چمن ها منتظره این که ما کلا کلاسامون تمام شه بیان سراغمون!
ادامه در دفعات بعد. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه ششم آبان 1386ساعت 18:1 توسط من خودمم |
|
|
همونطوری که دسته جمعی پسرا (یعنی همون اکیپ هیراد و احمد) نشسته بودن رو پله های بیلیارد دخترهای دیگه که داشتن ناهار میخوردن ناهار هاشونو ول کردن رفتن سراغ اونا!
ادامه دفعات بعد. |
|
+ نوشته شده در
شنبه پنجم آبان 1386ساعت 18:8 توسط من خودمم |
|
|
خلاصه! ما رفتیم تو صف غذا و غذاهامونو گرفتیم و رفتیم جایی که اکثر وقتا میشینیم نشستیم.همینکه ما نشستیم سر جامون این پسره پررو هیراد اومد نشست کنار دوست صمیمی من! (البته با فاصله اون رو سکو بغلی نشست دوستم رو اون یکی سکو)بعد دوستم اصلا به روی خودش نیاورد و شروع کرد به خوردن غذا! ولی شادی! اون یکی دوستم!
ادامه داستان دفعات بعد.
|
|
+ نوشته شده در
جمعه چهارم آبان 1386ساعت 19:17 توسط من خودمم |
|
|
ما چند نفر هرساله برای ورزش میرفتیم باشگاه انقلاب تهرانو خیلی جای خوبیه مخصوصا کلاساش که خیلی خوبه.ما چند نفر خیلی با هم دوست بودیم.اکثر جاها رو با هم میرفتیم. هر سه تامون ۱۴ یا ۱۵ سال بیشتر نداشتیم ولی میگفتیم ۱۶ ساله! حالا دور از این حرفا.همیشه راه کلاس اول تا کلاس دوم و.... را پیاده میرفتیم. پسرای باشگاه هم به هوای دخترا پیاده میرفتن.منو دوست صمیمیم اصلا تو این مسائل نبودیم.ولی ۲ تای دیگه....... راستش اون ۲ تای دیگه چون زشت بودن خیلی ارایش میکردن تا خوشگل شن زشت تر میشدن! خودشون هم میرفتن دنبال پسرا! اصلا یک بحس پیچیده ایی بود!
خلاصه! هر روز خدا این پسرا میوفتادن دنبال ما بعد دیگه تا یک جایی ولمون میکردن! که منو دوست صمیمیم از دستشون راحت میشدیم! اما اون دوتا قرقر میکردن! تا یک روز که منو دوستمو او یکی دوستم شادی تصمیم گرفتیم که از ......... تا ناهار خوری رو پیاده بریم! ۳ تایی! همینجوری که داشتیم میرفتیم. نزدیکای ترمینال چند تا پسر بودن ما هم که........... شروع کردیم به ادامه را رو رفتن چون واقعا از اونا ترسیدیم! اخه مارو که دیدن ۲ تاشون پاشدن! ................. ادامه در دفعات بعد. |
|
+ نوشته شده در
جمعه چهارم آبان 1386ساعت 14:46 توسط من خودمم |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
خدا عاشقی رو نصیب هیشکی نکنه.
داستان های واقعی ولی جالب در این وبلاگ میگذارم. البته اولای قصه ربطی به عشق و عشقی خودم نداره ولی به هر حال امیدوارم براتون جالب باشه. راستی در نظر سنجی هم شرکت کنید تا به من در نوشتن کمک کنید. با تشکر. |
| نوشته های پیشین |
|
هفته دوم آبان 1386 هفته اوّل آبان 1386 |
| پیوندها |
|
ارزش pooh Richie Stringini 4 Ever |
|
RSS
|