تبليغاتX
زندگی یک عاشق
بعد ۱ ساعت و خورده ایی که نشسته بودن رو چمن ها منتظره این که ما کلا کلاسامون تمام شه بیان سراغمون!ساعت ۳ ما کلاسامون تمام میشد.ولی تازه ساعت ۱ و ربع بود! و تازه میخواستیم شروع کنیم کارمونو!بعد چند لحظه یکی از مسئول های اونجا رفت به اونا گفت که برید تو سالن بیلیارد بیخودی اینجا نشینین!اون ها هم رفتن!بعد چند لحظه من و دوست صمیمیم تشنمون شد و اجازه گرفتیم که بریم در سالن بولینگ و اب بخریم ولی مسئول اونجا اجازه نداد و گفت باید برید از بیلیارد اب بگیرید و برگردید!بعد دوست صمیمیم گفت ولی اقا! اخه! اخه! ..... اقا هم گفت: نه دیگه اب میخواین بخرین باید برین بیلیارد!هیچی دیگه! تو اون گرما ما هم رفتیم بیلیارد! چاره ی دیگه ایی نداشتیم!رفتیم!همینکه رفتیم هیراد هم پاشد!احمد هم پاشد ولی جلو نیومد! خداروشکر!من که از ترسم پولمو دادم به دوست صمیمیم و رفتم دمه در تا بیاد با هم بریم! حالا بگین دوستم چقدر ماشالا خونسرده!هیراد اومده بوده بقل دستش اب خریده (البته با فاصله ها!!!!!!!!) بعد هی به دوست صمیمیم نگاه میکرده احمد هم از اون ته هی داد میزده : برای ما هم اب بگیر! اب بگیر! ولی دوست صمیمیم بدون هیچ ترسی ابشو میگیره هیراد هم برای خودش و احمد اب میگیره. دوست صمیمیم بعد از اینکه اب برای خوش خرید و پول اب من رو هم حساب کرد!امد که بیاد پایین به طرف من که یکهو هیراد هم اومد دنبالش بیاد که..... خدا عمرش بده!همون کسی که بهمون اب فروخت بهش گفت اقا پسر مگه شما میزه بیلیارد نگرفتی؟ برو سر میزت دیگه! برو بازتو بکن! من که خیلی دعاش کردم!بعد منو دوستم با خیال راحت اب بدست دویدیمو اومدیم سر کلاس. تا......

ادامه در دفعات بعد.

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم آبان 1386ساعت 18:1  توسط من خودمم | 
همونطوری که دسته جمعی پسرا (یعنی همون اکیپ هیراد و احمد) نشسته بودن رو پله های بیلیارد دخترهای دیگه که داشتن ناهار میخوردن ناهار هاشونو ول کردن رفتن سراغ اونا!(یعنی رفتن طرفه سالن بیلیارد!) هرچی این دخترا به سالن یعنی کلا به پسرا نزدیک میشدن منو دوستم و شادی چشمامون گرد تر میشد!  دوست صمیمیم که از خنده روده بر شده بود!چون اینا به خاطر ما اومده بودن نشسته بودن ولی دخترای دیگه رفته بودن طرفشون!حالا ادامشو گوش کنید! وقتی این دخترهای پر رو رسیدن دم در سالن بیلیارد (خوب پسر ها هم نشسته بودن رو پله ها دیگه!) احمد برگشت بهشون گفت:شماها عجب دخترهایی هستینا! اقا جون اشتباه گرفتین اون ۳ تال دخترارو میبینین اونجا نشستن؟ما به خاطر اونا این همه راهو اومدیم نه بخ خاطر شماها! در ضمن تا از چیزی اطلاع کافی ندارید نرید سراغش! چون مثل الان ضایع میشید!حالا این دخترا با قیافه ی ضایع شده  برمیگشتن و اون پسرا می خندیدن! بعد هی دوباره یک گروه دیگه دختر میرفتن طرفشون و دوبازه ضایغ میشدن بر می گشتن! حالا جالب اینه که همه دختر های اونجا رفتن طرفشون غیر از ما ۳ نفر!وقتی که ناهارامون تمام شد تقریبا یک ربع بعدش کلاس اخرمون که فرهنگی بود شروع شد. منو دوست صمیمیم و شادی هم رفتیم سر کلاسامون. اکیپ هیراد اینا هم از بس نشستن زیر پاهاشون علف سبز شده بود دیگه!همشون با احمد و هیراد خداحافظی کردن و رفتن! موندن احمد و هیراد!حالا ما سر کلاس بودیمااااااااا! اونا اونور رو چمن ها نشسته بودن. منتظر!بعد.....

ادامه دفعات بعد.

+ نوشته شده در  شنبه پنجم آبان 1386ساعت 18:8  توسط من خودمم | 
خلاصه! ما رفتیم تو صف غذا و غذاهامونو گرفتیم و رفتیم جایی که اکثر وقتا میشینیم نشستیم.همینکه ما نشستیم سر جامون این پسره پررو هیراد اومد نشست کنار دوست صمیمی من! (البته با فاصله اون رو سکو بغلی نشست دوستم رو اون یکی سکو)بعد دوستم اصلا به روی خودش نیاورد و شروع کرد به خوردن غذا! ولی شادی! اون یکی دوستم!شروع کرد با هیراد دعوا کردن! که تو چرا اومدی اینجا نشستی؟ تو خجالت نمیکشی؟ و از این جور حرفا!بعد هیراد هم عصبانی شد و پاشد گفت:دوست پسر بهتر از این چی میخواین؟ بعد داد زد احمد! احمد! ده بیا دیگه پسر! من به خاطر تو اومدمااااا!بعد احمد هم که از خجالت پشت بوته ها وایساده بود هی به هیراد میگفت: هیراد بیا بریم هیراد خجالت داره بیا! هیراد هیراد.......! بعد دوست صمیمیم که کم کم داشت عصبانی میشد گفت:من خودم دوست پسر دارم نیازی به دوست پسر ندارم!(در صورتی که از نظر خودش عشق اول و اخر و زندگی و کار و همه و همه فقط ریچی جونش!) بعد هیراد هم عصبانی تر شد و گفت: خوب بگو بیاد دعوا!دوستمم گفت: اونا بیکار نیستن که با شما بیان دعوا کنن!بعد یکههو احمد گفت : هیراد بیا زنگ بزنیم به سام اینا که اونا هم بیان بعد.....بعد هیراد هم که عصبانی بود گفت باشه و دید دوستم خون سرد داره غذا میخوره و شادی هم داره با اخم نگاش میکنه و منم همیجوری بهش نگاه میکنم رفت و با احمد رفتن نشستن دوباره رو پله ها.و بعد چند لحظه که دوشتاشون اومدن و همگی با هم نشستن رو پله ها.....

ادامه داستان دفعات بعد.

 

+ نوشته شده در  جمعه چهارم آبان 1386ساعت 19:17  توسط من خودمم | 
ما چند نفر هرساله برای ورزش میرفتیم باشگاه انقلاب تهرانو خیلی جای خوبیه مخصوصا کلاساش که خیلی خوبه.ما چند نفر خیلی با هم دوست بودیم.اکثر جاها رو با هم میرفتیم. هر سه تامون ۱۴ یا ۱۵ سال بیشتر نداشتیم ولی میگفتیم ۱۶ ساله! حالا دور از این حرفا.همیشه راه کلاس اول تا کلاس دوم و.... را پیاده میرفتیم. پسرای باشگاه هم به هوای دخترا پیاده میرفتن.منو دوست صمیمیم اصلا تو این مسائل نبودیم.ولی ۲ تای دیگه....... راستش اون ۲ تای دیگه چون زشت بودن خیلی ارایش میکردن تا خوشگل شن زشت تر میشدن! خودشون هم میرفتن دنبال پسرا! اصلا یک  بحس پیچیده ایی بود!

خلاصه! هر روز خدا این پسرا میوفتادن دنبال ما بعد دیگه تا یک جایی ولمون میکردن! که منو دوست صمیمیم از دستشون راحت میشدیم! اما اون دوتا قرقر میکردن! تا یک روز که منو دوستمو او یکی دوستم شادی تصمیم گرفتیم که از ......... تا ناهار خوری رو پیاده بریم! ۳ تایی! همینجوری که داشتیم میرفتیم. نزدیکای ترمینال چند تا پسر بودن ما هم که........... شروع کردیم به ادامه را رو رفتن چون واقعا از اونا ترسیدیم! اخه مارو که دیدن ۲ تاشون پاشدن!خلاصه هی شادی برمیگشت میدید دارن میان دنبالمون همینجوری داشتن میومدن که...... من یکهو ایستادم ببینم دنبال ما میان؟بله وقتی ما وایسادیم اون پسره که اومده بود جلوتر از اون یکی دنبالمون ایستاده اون یکی هم که از خجالت فکر کنم پشت درخت ها! بعد دوباره ما راه افتادیم تا رسیدیم به ناهار خوری! دیگه اونا که نمیتونستن بیان!وایسادن دمه بیلیارد!ما هم ازشت بوته ها براشون ادا در میاوردیم که ضایع شدین! ضایع شدین!بعد اون یکی که اسمش احمد بود اجش در اومد اومد که بیاد طرفمون!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! ما هم ترسیدیم دویدیم دم صف ناهار!!!!! دیدم بله! اومدن! همون موقع دوستم رفت به مسئول اونجا گفت خانم اینا از سر کلاسمون دنبالمونن تا الان!بعد خانمه هم اومد سراغشون! به اون پسر پرروه که اسمشم ظاهرا هیراد بود>>>که دوستم میگفت شبیه گستاو در توکیو هتله! گفت: شما مگه پانسیونید که اومدید اینجا!؟ بعد هیراد(همون گستاو خودمون!) گفت نه خانم ما کلاس بسکتبال داشتیم!بعد خانم هم گفت پس برید یک جای دیگه اینجا نباشین!اونا هم رفتن رو پله های بیلیارد نشستن. فکر میکنم اکثرا به خاطر دوستم نشسته بودن اونجا!چون دوستم خیلی ناز و خوشگله!حالا بزنیم به تخته چشم نخوره!فکر میکنم اونی که اسمش احمد بود از دوستم خوشش اومده بود و فکر کنم خیلی هم خجالتی بود!ولی اون یکی که نگو! گستاو!!!!!!!!!!! یک ادم پررو!!!!!!!!!!!

.................

ادامه در دفعات بعد.

+ نوشته شده در  جمعه چهارم آبان 1386ساعت 14:46  توسط من خودمم | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
خدا عاشقی رو نصیب هیشکی نکنه.
داستان های واقعی ولی جالب در این وبلاگ میگذارم.
البته اولای قصه ربطی به عشق و عشقی خودم نداره ولی به هر حال امیدوارم براتون جالب باشه.
راستی در نظر سنجی هم شرکت کنید تا به من در نوشتن کمک کنید.
با تشکر.

نوشته های پیشین
هفته دوم آبان 1386
هفته اوّل آبان 1386
پیوندها
ارزش
pooh
Richie Stringini 4 Ever
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب

دیجیتال کیوان