تبليغاتX
زندگی یک عاشق
من روم رو به طرف دوست صمیمیم کردم و گفتم چی شده؟؟؟؟؟؟؟؟ ترسوندیم!؟؟؟؟؟؟؟؟ چرا جیغ میکشی؟؟؟؟ دیدم داره با حالته گریه و خنده به اون طرف اشاره میکنه! منم تا نگاه کردم به اون طرف.....نزدیک بود منم جیغ بزنم...... دستام داشتن می لرزیدن....اول که خداروشکر ندیدنمون و رفتن اب خریدن ولی همینطور که داشتن دنبالمون میگشتن... یکهو چشمشون به دوست صمیمیم خورد و اومدن به طرف سرویس!مو دوست صمیمیم که داشتیم میمردیم!دیگه کم کم داشتن به شیشمون نزدیک میشدن که دوست صمیمیم شیشه رو داد بالا.... همین که داد بالا اون ها دقیقا پشت شیشه بودن! هر ۲ مون رومونو کردیم اونور بعد چند ثانیه دیدیم هیراد داره میکوبه به شیشه میگه: ببین شماره میگیری؟ ببین شماره میگیری؟ ...... بعد دوست صمیمیم یک نگاه بهش کرد و گفت :ببین برو! هیراد گفت: بگیر دیگه!دوستم گفت: ببین برو!بعد احمد اومد جلو و گفت ببین دختر خانم خوب اگه شماره هیرادو نمیگیری بیا شماره منو بگیر و در ضمن بگو اسمتم چیه!دوستم عصبانی شد و گفت: ببین بوروووووووووووووو!بعد احمد یک لبخند زد و گفت: ببین درسته خوشگلی ولی خوشگلی که انقدر ناز نداره! اگه هرکی دیگه جای تو بود اگه من میخواستم بهش شماره بدم با کله قبول میکرد. چطور حالا که اولین باره من به یک دختر رو انداختم اون هم تویی چرا شماره نمیگیری؟ من که هم خوشتیچم هم خوشگل دیگه چیم کمه؟دوستم که دیگه جوش اورده بود بهش گفت ببین برو! اگه نری کاری میکنم که تا اخر عمرت از این کارت پشیمون شی!منم که دیگه نمیدونستم چی بگم! بین خنده و گریه و لبخند و ناراحتی مونده بودم!تو دلم گفتم بذار منم یک چیزی بگم که از دستشون راحت شیم. رو کردم به هیراد و گفتم: ببین تو روزانه به چند نفر شماره میدی؟اون گفت : امروز به فقط و فقط به شما! من برای اینکه از دستشون راحت شیم بهش گفتم ببین خوب شمارتو بده و برو! اونم خوشحال شد و گفت: پس بعدا بده به این خانم! بعد شمارشو داد و منم تو مبایلم نوشتم. بعد بهش گفتم خود برو! گفت نه! اول تو Add to contact کن شمارمو تا من برم! اسمم هم بزن هیراد! من گفتم باشه حالا تو برو.... گفت: نه تو اول Add to contact  کن بعد من میرم!بعد من گفتم نه! بعد گفت خوب باشه! پس امشب زنگ میزنی دیگه!؟؟؟؟؟یکم بهم بر خورد و گفتم من زنگ نمیزنم! گفت: خوب پس اس ام اس بزن! خوب میس کال بزن! من هی اخمام میرفت تو هم تر و دوست صمیمیم مونده بود که ما ۲ تا چی داریم میگیم!اتفاقا احمد هم تو حرفامون مونده بود!خلاصه! دیگه انقدر بحث کردیک که اخر گفت: پس ۱ بوس بده بگو خدافس تا من برم! دوست صمیمیم دیگه جوش اورده بود گفت: ببیننننننننننننننننننننننننننننننننننن!بروووووووووووووو!بعد احمد که قیافه دوست صمیمی رو دید گفت: به حرف عجقم گوش کن دیگه!بعد دست هیراد رو کشید و کشوند بردش! دوست صمیمیم که حسابی قاطی کرده بود!همین که اینا رفتن رو کرد به منو گفت: تو از هیراد شماره گرفتی؟؟؟؟؟؟؟ تو که اینجوری نبودی!!!!!!!!!!!!!!!!!!من که حسابی خندم گرفته بود با خنده  گفتم: عزیزم! من ازش شماررو گرفتم تا راهشو بگیره بره! الانم که شماررو پاک کردم! میخوام چیکار!اونم خندش گرفت! و مثا همیشه گفت از دست تو!بعد تو راه که داشتیم میرسیدیم خونه ما به شوخی بهش گفتم: ولی جدا احمد پسر خوب و خوشگل و مهربان و دوست داشتنی بوداااا! تازه! تورو هم دوست داشت! چرا بهش جواب رد دادی!؟؟؟؟؟اونم عصبانی شد و گفت: بچه پررو! اگه ریچی بفهمه هم کله منو هم کله تورو میکنه!خجالت داره! خدا شفات بده! و دو تایی تا موقع رسیدن به خانه کلی خندیدیم!

پـــــــــــــــــــــــــــــــایـــــــــــــــــــــــــــــــــــــان

تا داستان بعد فعلا.

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم آبان 1386ساعت 15:26  توسط من خودمم | 
تا ساعت شد ۲:۴۵ تا کم کم گفتن کلاس ها تمام شد وسایلتون را جمع کنید که سوار مینی بوس شیم بریم ترمینال باشگاه که از اونجا هم سوار سرویساتون شید برید خانه!من و دوست صمیمیم خوش حال شدیم و دویدیم رفتیم  دنبال شادی که در بولینگ کلاس داشت از اونجا هم رفتیم سوار مینی بوس ها شدیم...... حالا اون مینی بوسی که سوار شدیم از شانس رو به روی بیلیارد بود!هیراد و احمد و ۱ دیگه از دوستاش هم دمه در وایساده بودن! داشتن دوست صمیمیمو نگاه میکردن!عجب هیزایی بودنااااااا!بعد همین که داشت مینی بوس حرکت میکرد  دوست صمیمیم فکر کرد دیگه نمیبینیمشون بعد گفت بچه ها بگذارین یک چیزی بهشون بگم یکم بخندیم!گفتیم باشه بگو! بعد به هیراد رو کرد و گفت: تو خیلی شبیه گستاو در توکیو هتلی!بعد مینی بوس حرکت کرد و ما تا ترمینال داشتیم میخندیدیم!وقتی رسیدیم ترمینال یک ساعت تو صف بودیم تا بستنی بخریم.اونروز قرار بود دوست صمیمیم بیاد خونمون برای همین اومد تو سرویس من تا با هم بریم خونه ما .... راننده سرویسم رفته بود دنبال یکی از بچه های سرویس که پیداش کنه.... یکهو دیدیم دوست صمیمیم داره جیغ میکشه!........

ادامه در دفعات بعد

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم آبان 1386ساعت 13:35  توسط من خودمم | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
خدا عاشقی رو نصیب هیشکی نکنه.
داستان های واقعی ولی جالب در این وبلاگ میگذارم.
البته اولای قصه ربطی به عشق و عشقی خودم نداره ولی به هر حال امیدوارم براتون جالب باشه.
راستی در نظر سنجی هم شرکت کنید تا به من در نوشتن کمک کنید.
با تشکر.

نوشته های پیشین
هفته دوم آبان 1386
هفته اوّل آبان 1386
پیوندها
ارزش
pooh
Richie Stringini 4 Ever
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب

دیجیتال کیوان