تبليغاتX
زندگی یک عاشق - دوستان و باشگاه! (قسمت اول)
ما چند نفر هرساله برای ورزش میرفتیم باشگاه انقلاب تهرانو خیلی جای خوبیه مخصوصا کلاساش که خیلی خوبه.ما چند نفر خیلی با هم دوست بودیم.اکثر جاها رو با هم میرفتیم. هر سه تامون ۱۴ یا ۱۵ سال بیشتر نداشتیم ولی میگفتیم ۱۶ ساله! حالا دور از این حرفا.همیشه راه کلاس اول تا کلاس دوم و.... را پیاده میرفتیم. پسرای باشگاه هم به هوای دخترا پیاده میرفتن.منو دوست صمیمیم اصلا تو این مسائل نبودیم.ولی ۲ تای دیگه....... راستش اون ۲ تای دیگه چون زشت بودن خیلی ارایش میکردن تا خوشگل شن زشت تر میشدن! خودشون هم میرفتن دنبال پسرا! اصلا یک  بحس پیچیده ایی بود!

خلاصه! هر روز خدا این پسرا میوفتادن دنبال ما بعد دیگه تا یک جایی ولمون میکردن! که منو دوست صمیمیم از دستشون راحت میشدیم! اما اون دوتا قرقر میکردن! تا یک روز که منو دوستمو او یکی دوستم شادی تصمیم گرفتیم که از ......... تا ناهار خوری رو پیاده بریم! ۳ تایی! همینجوری که داشتیم میرفتیم. نزدیکای ترمینال چند تا پسر بودن ما هم که........... شروع کردیم به ادامه را رو رفتن چون واقعا از اونا ترسیدیم! اخه مارو که دیدن ۲ تاشون پاشدن!خلاصه هی شادی برمیگشت میدید دارن میان دنبالمون همینجوری داشتن میومدن که...... من یکهو ایستادم ببینم دنبال ما میان؟بله وقتی ما وایسادیم اون پسره که اومده بود جلوتر از اون یکی دنبالمون ایستاده اون یکی هم که از خجالت فکر کنم پشت درخت ها! بعد دوباره ما راه افتادیم تا رسیدیم به ناهار خوری! دیگه اونا که نمیتونستن بیان!وایسادن دمه بیلیارد!ما هم ازشت بوته ها براشون ادا در میاوردیم که ضایع شدین! ضایع شدین!بعد اون یکی که اسمش احمد بود اجش در اومد اومد که بیاد طرفمون!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! ما هم ترسیدیم دویدیم دم صف ناهار!!!!! دیدم بله! اومدن! همون موقع دوستم رفت به مسئول اونجا گفت خانم اینا از سر کلاسمون دنبالمونن تا الان!بعد خانمه هم اومد سراغشون! به اون پسر پرروه که اسمشم ظاهرا هیراد بود>>>که دوستم میگفت شبیه گستاو در توکیو هتله! گفت: شما مگه پانسیونید که اومدید اینجا!؟ بعد هیراد(همون گستاو خودمون!) گفت نه خانم ما کلاس بسکتبال داشتیم!بعد خانم هم گفت پس برید یک جای دیگه اینجا نباشین!اونا هم رفتن رو پله های بیلیارد نشستن. فکر میکنم اکثرا به خاطر دوستم نشسته بودن اونجا!چون دوستم خیلی ناز و خوشگله!حالا بزنیم به تخته چشم نخوره!فکر میکنم اونی که اسمش احمد بود از دوستم خوشش اومده بود و فکر کنم خیلی هم خجالتی بود!ولی اون یکی که نگو! گستاو!!!!!!!!!!! یک ادم پررو!!!!!!!!!!!

.................

ادامه در دفعات بعد.

+ نوشته شده در  جمعه چهارم آبان 1386ساعت 14:46  توسط من خودمم | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
خدا عاشقی رو نصیب هیشکی نکنه.
داستان های واقعی ولی جالب در این وبلاگ میگذارم.
البته اولای قصه ربطی به عشق و عشقی خودم نداره ولی به هر حال امیدوارم براتون جالب باشه.
راستی در نظر سنجی هم شرکت کنید تا به من در نوشتن کمک کنید.
با تشکر.

نوشته های پیشین
هفته دوم آبان 1386
هفته اوّل آبان 1386
پیوندها
ارزش
pooh
Richie Stringini 4 Ever
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب

دیجیتال کیوان