تبليغاتX
زندگی یک عاشق - دوستان و باشگاه (قسمت سوم)
همونطوری که دسته جمعی پسرا (یعنی همون اکیپ هیراد و احمد) نشسته بودن رو پله های بیلیارد دخترهای دیگه که داشتن ناهار میخوردن ناهار هاشونو ول کردن رفتن سراغ اونا!(یعنی رفتن طرفه سالن بیلیارد!) هرچی این دخترا به سالن یعنی کلا به پسرا نزدیک میشدن منو دوستم و شادی چشمامون گرد تر میشد!  دوست صمیمیم که از خنده روده بر شده بود!چون اینا به خاطر ما اومده بودن نشسته بودن ولی دخترای دیگه رفته بودن طرفشون!حالا ادامشو گوش کنید! وقتی این دخترهای پر رو رسیدن دم در سالن بیلیارد (خوب پسر ها هم نشسته بودن رو پله ها دیگه!) احمد برگشت بهشون گفت:شماها عجب دخترهایی هستینا! اقا جون اشتباه گرفتین اون ۳ تال دخترارو میبینین اونجا نشستن؟ما به خاطر اونا این همه راهو اومدیم نه بخ خاطر شماها! در ضمن تا از چیزی اطلاع کافی ندارید نرید سراغش! چون مثل الان ضایع میشید!حالا این دخترا با قیافه ی ضایع شده  برمیگشتن و اون پسرا می خندیدن! بعد هی دوباره یک گروه دیگه دختر میرفتن طرفشون و دوبازه ضایغ میشدن بر می گشتن! حالا جالب اینه که همه دختر های اونجا رفتن طرفشون غیر از ما ۳ نفر!وقتی که ناهارامون تمام شد تقریبا یک ربع بعدش کلاس اخرمون که فرهنگی بود شروع شد. منو دوست صمیمیم و شادی هم رفتیم سر کلاسامون. اکیپ هیراد اینا هم از بس نشستن زیر پاهاشون علف سبز شده بود دیگه!همشون با احمد و هیراد خداحافظی کردن و رفتن! موندن احمد و هیراد!حالا ما سر کلاس بودیمااااااااا! اونا اونور رو چمن ها نشسته بودن. منتظر!بعد.....

ادامه دفعات بعد.

+ نوشته شده در  شنبه پنجم آبان 1386ساعت 18:8  توسط من خودمم | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
خدا عاشقی رو نصیب هیشکی نکنه.
داستان های واقعی ولی جالب در این وبلاگ میگذارم.
البته اولای قصه ربطی به عشق و عشقی خودم نداره ولی به هر حال امیدوارم براتون جالب باشه.
راستی در نظر سنجی هم شرکت کنید تا به من در نوشتن کمک کنید.
با تشکر.

نوشته های پیشین
هفته دوم آبان 1386
هفته اوّل آبان 1386
پیوندها
ارزش
pooh
Richie Stringini 4 Ever
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب

دیجیتال کیوان