تبليغاتX
زندگی یک عاشق - دوستان و باشگاه (قسمت پنجم)
تا ساعت شد ۲:۴۵ تا کم کم گفتن کلاس ها تمام شد وسایلتون را جمع کنید که سوار مینی بوس شیم بریم ترمینال باشگاه که از اونجا هم سوار سرویساتون شید برید خانه!من و دوست صمیمیم خوش حال شدیم و دویدیم رفتیم  دنبال شادی که در بولینگ کلاس داشت از اونجا هم رفتیم سوار مینی بوس ها شدیم...... حالا اون مینی بوسی که سوار شدیم از شانس رو به روی بیلیارد بود!هیراد و احمد و ۱ دیگه از دوستاش هم دمه در وایساده بودن! داشتن دوست صمیمیمو نگاه میکردن!عجب هیزایی بودنااااااا!بعد همین که داشت مینی بوس حرکت میکرد  دوست صمیمیم فکر کرد دیگه نمیبینیمشون بعد گفت بچه ها بگذارین یک چیزی بهشون بگم یکم بخندیم!گفتیم باشه بگو! بعد به هیراد رو کرد و گفت: تو خیلی شبیه گستاو در توکیو هتلی!بعد مینی بوس حرکت کرد و ما تا ترمینال داشتیم میخندیدیم!وقتی رسیدیم ترمینال یک ساعت تو صف بودیم تا بستنی بخریم.اونروز قرار بود دوست صمیمیم بیاد خونمون برای همین اومد تو سرویس من تا با هم بریم خونه ما .... راننده سرویسم رفته بود دنبال یکی از بچه های سرویس که پیداش کنه.... یکهو دیدیم دوست صمیمیم داره جیغ میکشه!........

ادامه در دفعات بعد

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم آبان 1386ساعت 13:35  توسط من خودمم | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
خدا عاشقی رو نصیب هیشکی نکنه.
داستان های واقعی ولی جالب در این وبلاگ میگذارم.
البته اولای قصه ربطی به عشق و عشقی خودم نداره ولی به هر حال امیدوارم براتون جالب باشه.
راستی در نظر سنجی هم شرکت کنید تا به من در نوشتن کمک کنید.
با تشکر.

نوشته های پیشین
هفته دوم آبان 1386
هفته اوّل آبان 1386
پیوندها
ارزش
pooh
Richie Stringini 4 Ever
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب

دیجیتال کیوان