<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>زندگی یک عاشق</title>
<link>http://zendegiye-1-ashegh.blogfa.com/</link>
<description></description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Wed, 31 Oct 2007 11:55:43 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>دوستان و باشگاه (قسمت اخر)</title>
<link>http://zendegiye-1-ashegh.blogfa.com/post-6.aspx</link>
<description>من روم رو به طرف دوست صمیمیم کردم و گفتم چی شده؟؟؟؟؟؟؟؟ ترسوندیم!؟؟؟؟؟؟؟؟ چرا جیغ میکشی؟؟؟؟ دیدم داره با حالته گریه و خنده به اون طرف اشاره میکنه! منم تا نگاه کردم به اون طرف.....نزدیک بود منم جیغ بزنم...... دستام داشتن می لرزیدن....اول که خداروشکر ندیدنمون و رفتن اب خریدن ولی همینطور که داشتن دنبالمون میگشتن... یکهو چشمشون به دوست صمیمیم خورد و اومدن به طرف سرویس!&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/26.gif&quot; width=18&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/29.gif&quot; width=18&gt;مو دوست صمیمیم که داشتیم میمردیم!&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/25.gif&quot; width=18&gt;دیگه کم کم داشتن به شیشمون نزدیک میشدن که دوست صمیمیم شیشه رو داد بالا.... همین که داد بالا اون ها دقیقا پشت شیشه بودن! هر ۲ مون رومونو کردیم اونور بعد چند ثانیه دیدیم هیراد داره میکوبه به شیشه میگه: ببین شماره میگیری؟ ببین شماره میگیری؟ ...... بعد دوست صمیمیم یک نگاه بهش کرد و گفت :ببین برو! &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/27.gif&quot; width=18&gt;هیراد گفت: بگیر دیگه!&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/28.gif&quot; width=18&gt;دوستم گفت: ببین برو!&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/27.gif&quot; width=18&gt;بعد احمد اومد جلو و گفت ببین دختر خانم خوب اگه شماره هیرادو نمیگیری بیا شماره منو بگیر و در ضمن بگو اسمتم چیه!&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/04.gif&quot; width=18&gt;دوستم عصبانی شد و گفت: ببین بوروووووووووووووو!&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/27.gif&quot; width=18&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/27.gif&quot; width=18&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/27.gif&quot; width=18&gt;بعد احمد یک لبخند زد و گفت: ببین درسته خوشگلی ولی خوشگلی که انقدر ناز نداره! اگه هرکی دیگه جای تو بود اگه من میخواستم بهش شماره بدم با کله قبول میکرد. چطور حالا که اولین باره من به یک دختر رو انداختم اون هم تویی چرا شماره نمیگیری؟ من که هم خوشتیچم هم خوشگل دیگه چیم کمه؟&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/17.gif&quot; width=18&gt;دوستم که دیگه جوش اورده بود بهش گفت ببین برو! اگه نری کاری میکنم که تا اخر عمرت از این کارت پشیمون شی!&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/27.gif&quot; width=18&gt;منم که دیگه نمیدونستم چی بگم! بین خنده و گریه و لبخند و ناراحتی مونده بودم!&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot; width=18&gt;تو دلم گفتم بذار منم یک چیزی بگم که از دستشون راحت شیم. رو کردم به هیراد و گفتم: ببین تو روزانه به چند نفر شماره میدی؟&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/12.gif&quot; width=18&gt;اون گفت : امروز به فقط و فقط به شما! من برای اینکه از دستشون راحت شیم بهش گفتم ببین خوب شمارتو بده و برو! اونم خوشحال شد و گفت: پس بعدا بده به این خانم! بعد شمارشو داد و منم تو مبایلم نوشتم. بعد بهش گفتم خود برو! گفت نه! اول تو Add to contact کن شمارمو تا من برم! اسمم هم بزن هیراد! من گفتم باشه حالا تو برو.... گفت: نه تو اول Add to contact  کن بعد من میرم!&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/13.gif&quot; width=18&gt;بعد من گفتم نه! بعد گفت خوب باشه! پس امشب زنگ میزنی دیگه!؟؟؟؟؟&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/04.gif&quot; width=18&gt;یکم بهم بر خورد و گفتم من زنگ نمیزنم! گفت: خوب پس اس ام اس بزن! خوب میس کال بزن! من هی اخمام میرفت تو هم تر و دوست صمیمیم مونده بود که ما ۲ تا چی داریم میگیم!&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/26.gif&quot; width=18&gt;اتفاقا احمد هم تو حرفامون مونده بود!&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/26.gif&quot; width=18&gt;خلاصه! دیگه انقدر بحث کردیک که اخر گفت: پس ۱ بوس بده بگو خدافس تا من برم! دوست صمیمیم دیگه جوش اورده بود گفت: ببیننننننننننننننننننننننننننننننننننن!&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/27.gif&quot; width=18&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/27.gif&quot; width=18&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/27.gif&quot; width=18&gt;بروووووووووووووو!&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/27.gif&quot; width=18&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/27.gif&quot; width=18&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/27.gif&quot; width=18&gt;بعد احمد که قیافه دوست صمیمی رو دید گفت: به حرف عجقم گوش کن دیگه!&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/30.gif&quot; width=18&gt;بعد دست هیراد رو کشید و کشوند بردش! دوست صمیمیم که حسابی قاطی کرده بود!&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/26.gif&quot; width=18&gt;همین که اینا رفتن رو کرد به منو گفت: تو از هیراد شماره گرفتی؟؟؟؟؟؟؟ تو که اینجوری نبودی!!!!!!!!!!!!!!!!!!&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/25.gif&quot; width=18&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/25.gif&quot; width=18&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/25.gif&quot; width=18&gt;من که حسابی خندم گرفته بود با خنده  گفتم: عزیزم! من ازش شماررو گرفتم تا راهشو بگیره بره! &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/05.gif&quot; width=18&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/05.gif&quot; width=18&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/05.gif&quot; width=18&gt;الانم که شماررو پاک کردم! میخوام چیکار!&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/05.gif&quot; width=18&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/05.gif&quot; width=18&gt;اونم خندش گرفت! و مثا همیشه گفت از دست تو!&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/14.gif&quot; width=18&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/13.gif&quot; width=18&gt;بعد تو راه که داشتیم میرسیدیم خونه ما به شوخی بهش گفتم: ولی جدا احمد پسر خوب و خوشگل و مهربان و دوست داشتنی بوداااا! تازه! تورو هم دوست داشت! چرا بهش جواب رد دادی!؟؟؟؟؟&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/12.gif&quot; width=18&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/04.gif&quot; width=18&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot; width=18&gt;اونم عصبانی شد و گفت: بچه پررو! اگه ریچی بفهمه هم کله منو هم کله تورو میکنه!&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/27.gif&quot; width=18&gt;خجالت داره! خدا شفات بده!&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/28.gif&quot; width=18&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/28.gif&quot; width=18&gt; و دو تایی تا موقع رسیدن به خانه کلی خندیدیم!&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/05.gif&quot; width=18&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/05.gif&quot; width=18&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پـــــــــــــــــــــــــــــــایـــــــــــــــــــــــــــــــــــــان&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/24.gif&quot; width=18&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تا داستان بعد فعلا.&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/24.gif&quot; width=18&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 31 Oct 2007 11:55:43 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=zendegiye-1-ashegh&amp;postid=6</comments>
<dc:creator>zendegiye-1-ashegh</dc:creator>
<guid>http://zendegiye-1-ashegh.blogfa.com/post-6.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>دوستان و باشگاه (قسمت پنجم)</title>
<link>http://zendegiye-1-ashegh.blogfa.com/post-5.aspx</link>
<description>تا ساعت شد ۲:۴۵ تا کم کم گفتن کلاس ها تمام شد وسایلتون را جمع کنید که سوار مینی بوس شیم بریم ترمینال باشگاه که از اونجا هم سوار سرویساتون شید برید خانه!&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/29.gif&quot; width=18&gt;من و دوست صمیمیم خوش حال شدیم و دویدیم رفتیم  دنبال شادی که در بولینگ کلاس داشت از اونجا هم رفتیم سوار مینی بوس ها شدیم...... حالا اون مینی بوسی که سوار شدیم از شانس رو به روی بیلیارد بود!&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/26.gif&quot; width=18&gt;هیراد و احمد و ۱ دیگه از دوستاش هم دمه در وایساده بودن! داشتن دوست صمیمیمو نگاه میکردن!&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/29.gif&quot; width=18&gt;عجب هیزایی بودنااااااا!&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/25.gif&quot; width=18&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/25.gif&quot; width=18&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/25.gif&quot; width=18&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/25.gif&quot; width=18&gt;بعد همین که داشت مینی بوس حرکت میکرد  دوست صمیمیم فکر کرد دیگه نمیبینیمشون بعد گفت بچه ها بگذارین یک چیزی بهشون بگم یکم بخندیم!&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/30.gif&quot; width=18&gt;گفتیم باشه بگو! بعد به هیراد رو کرد و گفت: تو خیلی شبیه گستاو در توکیو هتلی!&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/05.gif&quot; width=18&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/05.gif&quot; width=18&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/05.gif&quot; width=18&gt;بعد مینی بوس حرکت کرد و ما تا ترمینال داشتیم میخندیدیم!&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/05.gif&quot; width=18&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/30.gif&quot; width=18&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/30.gif&quot; width=18&gt;وقتی رسیدیم ترمینال یک ساعت تو صف بودیم تا بستنی بخریم.اونروز قرار بود دوست صمیمیم بیاد خونمون برای همین اومد تو سرویس من تا با هم بریم خونه ما .... راننده سرویسم رفته بود دنبال یکی از بچه های سرویس که پیداش کنه.... یکهو دیدیم دوست صمیمیم داره جیغ میکشه!........ 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ادامه در دفعات بعد&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/24.gif&quot; width=18&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 30 Oct 2007 10:04:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=zendegiye-1-ashegh&amp;postid=5</comments>
<dc:creator>zendegiye-1-ashegh</dc:creator>
<guid>http://zendegiye-1-ashegh.blogfa.com/post-5.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>دوستان و باشگاه! (قسمت چهارم)</title>
<link>http://zendegiye-1-ashegh.blogfa.com/post-4.aspx</link>
<description>بعد ۱ ساعت و خورده ایی که نشسته بودن رو چمن ها منتظره این که ما کلا کلاسامون تمام شه بیان سراغمون!&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/29.gif&quot; width=18&gt;ساعت ۳ ما کلاسامون تمام میشد.ولی تازه ساعت ۱ و ربع بود! و تازه میخواستیم شروع کنیم کارمونو!&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot; width=18&gt;بعد چند لحظه یکی از مسئول های اونجا رفت به اونا گفت که برید تو سالن بیلیارد بیخودی اینجا نشینین!&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/14.gif&quot; width=18&gt;اون ها هم رفتن!&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/29.gif&quot; width=18&gt;بعد چند لحظه من و دوست صمیمیم تشنمون شد و اجازه گرفتیم که بریم در سالن بولینگ و اب بخریم ولی مسئول اونجا اجازه نداد و گفت باید برید از بیلیارد اب بگیرید و برگردید!&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/26.gif&quot; width=18&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/25.gif&quot; width=18&gt;بعد دوست صمیمیم گفت ولی اقا! اخه! اخه! ..... اقا هم گفت: نه دیگه اب میخواین بخرین باید برین بیلیارد!&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/26.gif&quot; width=18&gt;هیچی دیگه! تو اون گرما ما هم رفتیم بیلیارد! چاره ی دیگه ایی نداشتیم!&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/25.gif&quot; width=18&gt;رفتیم!&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/26.gif&quot; width=18&gt;همینکه رفتیم هیراد هم پاشد!&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/25.gif&quot; width=18&gt;احمد هم پاشد ولی جلو نیومد! خداروشکر!&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/28.gif&quot; width=18&gt;من که از ترسم پولمو دادم به دوست صمیمیم و رفتم دمه در تا بیاد با هم بریم! حالا بگین دوستم چقدر ماشالا خونسرده!&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot; width=18&gt;هیراد اومده بوده بقل دستش اب خریده (البته با فاصله ها!!!!!!!!) بعد هی به دوست صمیمیم نگاه میکرده احمد هم از اون ته هی داد میزده : برای ما هم اب بگیر! اب بگیر! ولی دوست صمیمیم بدون هیچ ترسی ابشو میگیره هیراد هم برای خودش و احمد اب میگیره. دوست صمیمیم بعد از اینکه اب برای خوش خرید و پول اب من رو هم حساب کرد!&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/10.gif&quot; width=18&gt;امد که بیاد پایین به طرف من که یکهو هیراد هم اومد دنبالش بیاد که..... خدا عمرش بده!&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/28.gif&quot; width=18&gt;همون کسی که بهمون اب فروخت بهش گفت اقا پسر مگه شما میزه بیلیارد نگرفتی؟ برو سر میزت دیگه! برو بازتو بکن! &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/14.gif&quot; width=18&gt;من که خیلی دعاش کردم!&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/28.gif&quot; width=18&gt;بعد منو دوستم با خیال راحت اب بدست دویدیمو اومدیم سر کلاس. تا......&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ادامه در دفعات بعد.&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/24.gif&quot; width=18&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 28 Oct 2007 14:30:48 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=zendegiye-1-ashegh&amp;postid=4</comments>
<dc:creator>zendegiye-1-ashegh</dc:creator>
<guid>http://zendegiye-1-ashegh.blogfa.com/post-4.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>دوستان و باشگاه (قسمت سوم)</title>
<link>http://zendegiye-1-ashegh.blogfa.com/post-3.aspx</link>
<description>همونطوری که دسته جمعی پسرا (یعنی همون اکیپ هیراد و احمد) نشسته بودن رو پله های بیلیارد دخترهای دیگه که داشتن ناهار میخوردن ناهار هاشونو ول کردن رفتن سراغ اونا!&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/29.gif&quot; width=18&gt;(یعنی رفتن طرفه سالن بیلیارد!&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/26.gif&quot; width=18&gt;) هرچی این دخترا به سالن یعنی کلا به پسرا نزدیک میشدن منو دوستم و شادی چشمامون گرد تر میشد!  دوست صمیمیم که از خنده روده بر شده بود!&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/25.gif&quot; width=18&gt;چون اینا به خاطر ما اومده بودن نشسته بودن ولی دخترای دیگه رفته بودن طرفشون!&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/05.gif&quot; width=18&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/05.gif&quot; width=18&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/05.gif&quot; width=18&gt;حالا ادامشو گوش کنید! وقتی این دخترهای پر رو رسیدن دم در سالن بیلیارد (خوب پسر ها هم نشسته بودن رو پله ها دیگه!) احمد برگشت بهشون گفت:شماها عجب دخترهایی هستینا! اقا جون اشتباه گرفتین اون ۳ تال دخترارو میبینین اونجا نشستن؟ما به خاطر اونا این همه راهو اومدیم نه بخ خاطر شماها! در ضمن تا از چیزی اطلاع کافی ندارید نرید سراغش! چون مثل الان ضایع میشید!&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/14.gif&quot; width=18&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/30.gif&quot; width=18&gt;حالا این دخترا با قیافه ی ضایع شده  برمیگشتن و اون پسرا می خندیدن!&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/05.gif&quot; width=18&gt; بعد هی دوباره یک گروه دیگه دختر میرفتن طرفشون و دوبازه ضایغ میشدن بر می گشتن!&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/30.gif&quot; width=18&gt; حالا جالب اینه که همه دختر های اونجا رفتن طرفشون غیر از ما ۳ نفر!&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot; width=18&gt;وقتی که ناهارامون تمام شد تقریبا یک ربع بعدش کلاس اخرمون که فرهنگی بود شروع شد. منو دوست صمیمیم و شادی هم رفتیم سر کلاسامون. اکیپ هیراد اینا هم از بس نشستن زیر پاهاشون علف سبز شده بود دیگه!&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/30.gif&quot; width=18&gt;همشون با احمد و هیراد خداحافظی کردن و رفتن! موندن احمد و هیراد!&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/25.gif&quot; width=18&gt;حالا ما سر کلاس بودیمااااااااا! اونا اونور رو چمن ها نشسته بودن. منتظر!&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/26.gif&quot; width=18&gt;بعد.....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ادامه دفعات بعد.&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/24.gif&quot; width=18&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 27 Oct 2007 14:38:03 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=zendegiye-1-ashegh&amp;postid=3</comments>
<dc:creator>zendegiye-1-ashegh</dc:creator>
<guid>http://zendegiye-1-ashegh.blogfa.com/post-3.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>دوستان و باشگاه (قسمت دوم)</title>
<link>http://zendegiye-1-ashegh.blogfa.com/post-2.aspx</link>
<description>خلاصه! ما رفتیم تو صف غذا و غذاهامونو گرفتیم و رفتیم جایی که اکثر وقتا میشینیم نشستیم.همینکه ما نشستیم سر جامون این پسره پررو هیراد اومد نشست کنار دوست صمیمی من! (البته با فاصله اون رو سکو بغلی نشست دوستم رو اون یکی سکو)بعد دوستم اصلا به روی خودش نیاورد و شروع کرد به خوردن غذا! ولی شادی! اون یکی دوستم!&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/26.gif&quot; width=18&gt;شروع کرد با هیراد دعوا کردن! که تو چرا اومدی اینجا نشستی؟ تو خجالت نمیکشی؟ و از این جور حرفا!&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/30.gif&quot; width=18&gt;بعد هیراد هم عصبانی شد و پاشد گفت:دوست پسر بهتر از این چی میخواین؟ بعد داد زد احمد! احمد! ده بیا دیگه پسر! من به خاطر تو اومدمااااا!&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/29.gif&quot; width=18&gt;بعد احمد هم که از خجالت پشت بوته ها وایساده بود هی به هیراد میگفت: هیراد بیا بریم هیراد خجالت داره بیا! هیراد هیراد.......! بعد دوست صمیمیم که کم کم داشت عصبانی میشد گفت:من خودم دوست پسر دارم نیازی به دوست پسر ندارم!(در صورتی که از نظر خودش عشق اول و اخر و زندگی و کار و همه و همه فقط ریچی جونش!&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/05.gif&quot; width=18&gt;) بعد هیراد هم عصبانی تر شد و گفت: خوب بگو بیاد دعوا!&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/25.gif&quot; width=18&gt;دوستمم گفت: اونا بیکار نیستن که با شما بیان دعوا کنن!&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/14.gif&quot; width=18&gt;بعد یکههو احمد گفت : هیراد بیا زنگ بزنیم به سام اینا که اونا هم بیان بعد.....بعد هیراد هم که عصبانی بود گفت باشه و دید دوستم خون سرد داره غذا میخوره و شادی هم داره با اخم نگاش میکنه و منم همیجوری بهش نگاه میکنم رفت و با احمد رفتن نشستن دوباره رو پله ها.و بعد چند لحظه که دوشتاشون اومدن و همگی با هم نشستن رو پله ها.....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ادامه داستان دفعات بعد.&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/24.gif&quot; width=18&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 26 Oct 2007 15:46:55 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=zendegiye-1-ashegh&amp;postid=2</comments>
<dc:creator>zendegiye-1-ashegh</dc:creator>
<guid>http://zendegiye-1-ashegh.blogfa.com/post-2.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>دوستان و باشگاه! (قسمت اول)</title>
<link>http://zendegiye-1-ashegh.blogfa.com/post-1.aspx</link>
<description>ما چند نفر هرساله برای ورزش میرفتیم باشگاه انقلاب تهرانو خیلی جای خوبیه مخصوصا کلاساش که خیلی خوبه.ما چند نفر خیلی با هم دوست بودیم.اکثر جاها رو با هم میرفتیم. هر سه تامون ۱۴ یا ۱۵ سال بیشتر نداشتیم ولی میگفتیم ۱۶ ساله! حالا دور از این حرفا.همیشه راه کلاس اول تا کلاس دوم و.... را پیاده میرفتیم. پسرای باشگاه هم به هوای دخترا پیاده میرفتن.منو دوست صمیمیم اصلا تو این مسائل نبودیم.ولی ۲ تای دیگه....... راستش اون ۲ تای دیگه چون زشت بودن خیلی ارایش میکردن تا خوشگل شن زشت تر میشدن! خودشون هم میرفتن دنبال پسرا! اصلا یک  بحس پیچیده ایی بود!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خلاصه! هر روز خدا این پسرا میوفتادن دنبال ما بعد دیگه تا یک جایی ولمون میکردن! که منو دوست صمیمیم از دستشون راحت میشدیم! اما اون دوتا قرقر میکردن! تا یک روز که منو دوستمو او یکی دوستم شادی تصمیم گرفتیم که از ......... تا ناهار خوری رو پیاده بریم! ۳ تایی! همینجوری که داشتیم میرفتیم. نزدیکای ترمینال چند تا پسر بودن ما هم که........... شروع کردیم به ادامه را رو رفتن چون واقعا از اونا ترسیدیم! اخه مارو که دیدن ۲ تاشون پاشدن!&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/29.gif&quot; width=18&gt;خلاصه هی شادی برمیگشت میدید دارن میان دنبالمون همینجوری داشتن میومدن که...... من یکهو ایستادم ببینم دنبال ما میان؟&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/12.gif&quot; width=18&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/25.gif&quot; width=18&gt;بله وقتی ما وایسادیم اون پسره که اومده بود جلوتر از اون یکی دنبالمون ایستاده اون یکی هم که از خجالت فکر کنم پشت درخت ها! بعد دوباره ما راه افتادیم تا رسیدیم به ناهار خوری! دیگه اونا که نمیتونستن بیان!&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/13.gif&quot; width=18&gt;وایسادن دمه بیلیارد!&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/14.gif&quot; width=18&gt;ما هم ازشت بوته ها براشون ادا در میاوردیم که ضایع شدین! ضایع شدین!&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/14.gif&quot; width=18&gt;بعد اون یکی که اسمش احمد بود اجش در اومد اومد که بیاد طرفمون!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! ما هم ترسیدیم دویدیم دم صف ناهار!!!!! &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/22.gif&quot; width=18&gt;دیدم بله! اومدن! همون موقع دوستم رفت به مسئول اونجا گفت خانم اینا از سر کلاسمون دنبالمونن تا الان!&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot; width=18&gt;بعد خانمه هم اومد سراغشون! به اون پسر پرروه که اسمشم ظاهرا هیراد بود&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/23.gif&quot; width=18&gt;&gt;&gt;&gt;که دوستم میگفت شبیه گستاو در توکیو هتله! گفت: شما مگه پانسیونید که اومدید اینجا!؟ بعد هیراد(همون گستاو خودمون!) گفت نه خانم ما کلاس بسکتبال داشتیم!&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/05.gif&quot; width=18&gt;بعد خانم هم گفت پس برید یک جای دیگه اینجا نباشین!&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/14.gif&quot; width=18&gt;اونا هم رفتن رو پله های بیلیارد نشستن. فکر میکنم اکثرا به خاطر دوستم نشسته بودن اونجا!&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/05.gif&quot; width=18&gt;چون دوستم خیلی ناز و خوشگله!&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/14.gif&quot; width=18&gt;حالا بزنیم به تخته چشم نخوره!&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/20.gif&quot; width=18&gt;فکر میکنم اونی که اسمش احمد بود از دوستم خوشش اومده بود و فکر کنم خیلی هم خجالتی بود!&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/10.gif&quot; width=18&gt;ولی اون یکی که نگو! گستاو!!!!!!!!!!! یک ادم پررو!!!!!!!!!!!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;.................&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ادامه در دفعات بعد.&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/24.gif&quot; width=18&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 26 Oct 2007 11:16:02 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=zendegiye-1-ashegh&amp;postid=1</comments>
<dc:creator>zendegiye-1-ashegh</dc:creator>
<guid>http://zendegiye-1-ashegh.blogfa.com/post-1.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
